تنها نشسته بودم ناگهان آمد بر لبم این شعر:
باز دلم پر زد از این عالم خدایا
دلم بر مست چشمانت بود خیره خدایا
مرا دانی چرا بازم اسیر و خسته ماندم
چرا بیچاره و افسرده و دیوانه ماندم
نمیخواهم دگر در این نفس نام کسی را
فقط یاد تو را ذکر تو را عشق سرت را
من دیوانه و دلشاد و خسته
نمیخواهم به جز نام تو را عشقم خدایا
و اینگونه بود که ......... به وجودم نشست ولی.........................
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت 18:31 موضوع | لينک ثابت
شیمی دانشگاه خواجه نصیر قبول شدم
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 2:6 موضوع | لينک ثابت
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه.
خسته شدم دیگه و هیچ کس درکم نمیکنه![]()
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 2:7 موضوع | لينک ثابت
دلم گرفته اشکم تو چشمام یخ زده. تنهای تنها. خدا
عاشقتم. دستمو ول نکن. عاشق دیوونه نیست اینو
به بنده هات بفهمون. اگه ما عاشقان نباشیم دنیا وجود
نداره. عاشقان دستا بالا.................
من برگشتم خدا میخوام ببینی هنوز معرفت ما عاشقات
سر جاشه. یالا عاشقان دستا بالا.........
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 1:48 موضوع | لينک ثابت
سلام نمی دونم منم یا دلم یا چشمام یا...
اما بازم دارم مینویسم ، می نویسم از بارون. از بارون چشمای همیشه بهار.
روزای سختیه روزای انتخاب. دل تو کجایی که چه غریبیم در این بیشه! وای که چه قدر غریبی ای دل که نمی دانی چه کسی راست است و چه کسی دروغ!
وای که چه غریبی ای دل که نمی دانی کدام ندا حق است و کدام ندا باطل!
و وای بر مادران نداهای در گلو خفته.
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 2:57 موضوع | لينک ثابت
خواهرم در خيابان چهره آرايي مکن از جوانان سلب آرامش مکن
گيسوان از روسري بيرون مريز در مسير ديدگان افسون مريز
خواهرم ديگر تو کودک نيستي فاش ميگويم عروسک نيستي
خواهرم اي دختر ايران زمين يک نظر عکس شهيدان را ببين
خواهر من اين لباس تنگ چيست؟ پوشش چسبان رنگارنگ چيست؟
خواهرم اينقدر تن آرايي مکن با امور شرع لجبازي مکن
در امور خويش سرگردان مشو لايق چشمان نامردان مشو
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 2:39 موضوع | لينک ثابت
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 2:4 موضوع | لينک ثابت
زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي
ماست//
هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه
رود// صحنه پيوسته به جاست// خرم آن
نغمه که مردم بسپارند به ياد
نوشته شده توسط محمد مهدیزاده در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 3:8 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY